آرامش با یاد خدا
خداوند بی‌نهایت است و لامكان و بی زمان  اما به قدر فهم تو كوچك می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، 
لینک دوستان

داستان جالب مردی فقیر

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”

همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.

عصبانی شد و به خدا  گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”

و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ ] [ 17:43 ] [ محسن ]
 

از هر دستی بدی از همان دست می گیری
 
 

سالها پیش جوانی پدر پیر خود را به بیابان برد . پدر که از قصد وی آگاه نبود پرسید برای چه مرا به این بیابان آورده ای. جوان گفت : نمی خواهم اکنون که پیر و فرسوده شده ای و جز زحمت برای من ارمغانی نداری بار تحمل تو را بر دوش بکشم. من تو را در این بیابان رها خواهم کرد و خواهم رفت. پدر پیر ناگهان شروع به خندیدن نمود .

جوان پرسید : من می خواهم تو را در این بیابان رها کنم و بروم ، برای چه             می خندی؟!!!!!!

پدر گفت: سالها پیش من نیز پدر پیرم را در بیابان رها کردم و هرچقدر او به من التماس کرد برنگشتم تا او را با خود ببرم. اگر تو نیز با من غیر از این می کردی از عدل خداوند تعجب می کردم. و چون پی به عدل خداوند بردم خندیدم

و به خاطر همین است که از فرمایشات بزرگان است که آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران نیز بپسند چون اگر کاری را در قبال کسی انجام دادی که خودت نمی پسندی آنوقت است که باید انتظار این را بکشی که این کار در قبال خود تو انجام شود.
 

موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 8:12 ] [ محسن ]
 

قصه اي که باد با خود برد

دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت . و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند ، کسي به او توجه نمي کرد .
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم بهچشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي افريدي .
گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر ميکني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند .
سال هاي بعد دانه کوجک سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد ؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد . سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و ميدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 14:28 ] [ محسن ]
 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت، به جز یکنفر “ دلداده اش را “ ؛ با او چنین گفته بود : « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت :

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 14:48 ] [ محسن ]
 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

ویکتور هوگو

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 14:44 ] [ محسن ]

۱۰ کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

۱) قدرت برتری را انتخاب کنید که حقیقتاً و کاملاً شما را دوست می دارد و به شما عشق می ورزد. کسیکه قلباً به شما علاقه دارد و می خواهد تا شما از تمام خوشی ها و ثروت های جهان بهرمند گردید.
۲) هنگام طراحی نقشه رسیدن به موفیت، بهتر است از خوش بینی و توانمندی کمک بگیرید. یک تصویر ذهنی کاملاً روشن از آرزوهایتان مجسم کنید و سعی کنید در این راه دقیق، روشن و منحصر بفرد عمل کنید.
۳) هر زمان و هر لحظه حس کامیابی خود را زنده نگه دارید.
اجازه ندهید افکاری نظیر کمبود، محدودیت، و یا چشم و هم چشمی به ذهنتان وارد شوند. فقط با این حقیقت روبرو شوید که فراوانی بی حد و حصری در کائنات وجود دارد که برای همه افراد از جمله شما کفایت خواهد کرد.
۴) در افکار، گفتار و رفتار خود عقاید نیرومند، مثبت، و پشتوانه دهنده را به کار بندید.
۵) طبق چیزی که اعتقاد دارید درست است، عمل کنید. مطمئن باشید به هر چیزی که فکر می کنید، گسترش پیدا خواهد کرد؛ جایی که توجهتان را به آن معطوف میکنید، باید درست همان جایی باشد که آرزوهایتان در آن قرار گرفته اند.
۶) زمانیکه در مورد مسائل مالی صحبت می کنید همیشه از “حداقل” و ” یا بیشتر” نیز استفاده کنید. به عنوان مثال: “من هر ماه می توانم حداقل ۱۰۰هزار تومان و یا بیشتر پس انداز کنم.” به حقایق مالی خود “و یا بهتر” اضافه کنید. برای مثال: “من در حال حاضر یک مرسدس بنز ۵۰۰SL قرمز آلبالویی دارم که داخل آن کرم رنگ است یا بهتر.” سعی نکنید انرژی هایی که از سوی کائنات به سمت شما روانه هستند را محدود کنید.
۷) سعی کنید در همه موارد زندگی، گیرنده خوبی باشید. از هدایا، اسرار، و معجزات با روی باز استقبال کنید؛ و خیلی باز تر با مسائلی نظیر شادی، عشق و نعمت های فراوان برخورد کنید.
۸) قدردان نعمات زندگی خود باشید. هر تجربه، هر رابطه، و هر سکه ۱ ریالی که کسب می کنید، همه و همه هدایایی هستند که به آن شکل بخصوص خودشان را آشکار ساخته اند. می بایست نسبت به هدایایی که مانند سیلی پرخروش به سمت شما سرازیر می شوند، آگاهی داشته باشید و از تک تک آنها قدردانی نمایید.
۹) نسبت به خود و دیگران سخاوتمند باشید. هر چیزی که ببخشید دو مرتبه چند برابر شده و به خودتان باز می گردد و این نمودی از کائنات است که شما برای دریافت آن باید آماده و خواهان بوده و توانایی اش را داشته باشید.
۱۰) برای زمان حال خودتان را آماده کنید. اگر در گذشته باشید، احساس گناه و پشیمانی به شما دست خواهد داد. اگر زندگی خود را از آینده پر کنید، با ترس مواجه می شوید. شما حالا در زمان حال هستید و توانایی این امر را دارید که ثروتی بی حد و اندازه و نعماتی فراوانی را خلق کنید.

همچنانکه از این ۱۰ کلید استفاده می کنید، درهای موفقیت بزرگ شما گشوده میشوند تا سرمایه های بی پایان شخصی شما را به منصه ظهور بگذارند.
هر روز که از خواب بلند می شوید با خود عهد ببندید که سرمایه های درونی و موفقیت خود را بیش از پیش آشکار خواهید ساخت و طوری زندگی می کنید که زندگیتان سرشار از ثروت، فوق العادگی، دوست داشتن، جذابیت، سلامت و پر از تجربه های جدید باشد!
لذت ببرید و بدانید که شما استحقاقش را دارید

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی، (روان شناسی)
[ شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 14:36 ] [ محسن ]
 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد!
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد .
بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ ولی او واقعا نمی شنید!
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی، (روان شناسی)
[ شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 13:35 ] [ محسن ]
 

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک  ظرف  آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟

بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!
حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند…چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.
نتیجه اخلاقی داستان!
زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم وبه گرمای تدریجی آب عادت کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.
سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و…آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.

برای کسانی که  ورشکسته می شوند ،اضافه  وزن  می آورند یا طلاق  میگیرند  یا آخر ترم  مشروط  می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.
اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می کنید باشید!
ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر و از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.
خلاصه کلام
شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید.

برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن

نوشته آندره متیوس

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی، (روان شناسی)
[ شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 13:25 ] [ محسن ]
 

اين است راز آرامش

آرامش

کشيش سوار هواپيما شد.  کنفرانسي تازه به پايان رسيده بود و او مي‎رفت تا در کنفرانس ديگري شرکت کند؛ مي‎رفت تا خلق خدا را هدايت کند و به سوي خدا بخواند و به رحمت الهي اميدوار سازد.  در جاي خويش قرار گرفت.  اندکي گذشت، ابري آسمان را پوشانده بود، امّا زياد جدّي به نظر نمي‎رسيد.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودي شروع خواهد شد.

هواپيما از زمين برخاست.  اندکي بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمي بياسايند.  پاسي گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشيش در درياي انديشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها بايد گفت و چگونه بر مردم تأثير بايد گذاشت.  ناگاه، چراغ بالاي سرش روشن شد: "کمربندها را ببنديد!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زياد موضوع را جدّي نگرفتند.  اندکي بعد، صداي ظريفي از بلندگو به گوش رسيد، "از نوشابه دادن فعلاً معذوريم؛ طوفان در پيش است

موجي از نگراني به دلها راه يافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثري ظاهر نشد، گويي همه مي‌کوشيدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمي گذشت و صداي ظريف ديگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمي‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد" نگراني، چون دريايي که بادي سهمگين به آن يورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه يافت و آثارش اندک اندک نمايان شد.

هواپيما، سفرهوايي

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشيد، نعره رعد برخاست  و صداي موتورهاي هواپيما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشيش نيک نگريست؛ بعضي دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتي مرگبار بر تمام هواپيما سايه افکنده بود؛ طولي نکشيد که هواپيما همانند چوب‎پنبه بر روي دريايي خروشان بالا رفت و ديگربار فرود افتاد، گويي هم‌اکنون به زمين برخورد مي‎کند و از هم متلاشي مي‎گردد. کشيش نيز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که براي گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هيچ باقي نماند؛ گويي حبابي بود که به نوک خارک ترکيده بود؛ پنداري خود کشيش هم به آنچه که مي‌خواست بگويد ايماني نداشت. سعي کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودي نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسيدن به مقصد و از خويش پرسان که آيا از اين سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهي به ديگران انداخت؛ نبود کسي که نگران نباشد و به گونه‎اي دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکي افتاد خردسال؛ آرام و بي‎صدا نشسته بود و کتابش را مي‌خواند؛ يک پايش را جمع کرده، زير خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنياي او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌ خاطر نشسته بود.  گاهي چشمانش را مي‎بست، و سپس مي‎گشود و ديگر بار به خواندن ادامه مي‎داد.  پاهايش را دراز کرد، اندکي خود را کش و قوس داد، گويي مي‎خواهد خستگي سفر را از تن براند؛ ديگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشي زيبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپيما زير ضربات طوفان مبارزه مي‎کرد، گويي طوفان مشت‎هاي گره کرده خود را به بدنه هواپيما مي‎کوفت، يا مي‎خواست مسافران را که مشتاق زمين سفت و محکمي در زير پاي بودند، بترساند.  هواپيما را چون توپي به بالا پرتاب مي‎کرد و ديگربار فرود مي‎آورد.  امّا اين همه در آن دخترک خردسال هيچ تأثيري نداشت، گويي در گهواره نشسته و آرام تکان مي‎خورد و در آن آرامش بي‎مانند به خواندن کتابش ادامه مي‎داد.

دختر

کشيش ابداً نمي‎توانست باور کند؛ در جايي که هيچ يک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه مي‎توانست چنين ساکن و خاموش بماند و آرامش خويش حفظ کند.  بالاخره هواپيما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسيد، فرود آمد. مسافران، گويي با فرار از هواپيما از طوفان مي‎گريزند، شتابان هواپيما را ترک کردند، امّا کشيش همچنان بر جاي خويش نشست.  او مي‎خواست راز اين آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشيش به او نزديک شد و از طوفان سخن گفت و هواپيما که چون توپي روي امواج حرکت مي‌کرد.  سپس از آرامش او پرسيد و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهي نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگي جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه مي‎برد؛ اطمينان داشتم که هيچ نخواهد شد و او مرا در ميان اين طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بوديم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهري است."  گويي آب سردي بود بر بدن کشيش؛ سخن از اطمينان گفتن و خود به آن ايمان داشتن؛

اين است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 8:18 ] [ محسن ]
 

تفکر دلفینی

همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد. اما چگونه می‌توانیم کلیدی پیدا کنیم که روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل کند؟ و چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم که برای همه اشخاص راضی‌کننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

نویسندگان کتاب راهبرد دلفینی کلید این امر را تنها در همکاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند. آنها معتقدند که به طور کلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به ٣ طبقه تقسیم کرد: ماهی‌های کپور، کوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول: ماهی‌های کپور هستند که همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌. زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی کپور را بازی می‌کنند. آنها کم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص می‌شوند و حتی ممکن است قربانی روابط غلط و تفکرات منفی خود شوند.

دسته دوم: کوسه ماهی‌ها هستند که روش (برنده ـ بازنده) را به کار می‌گیرند. برای این که من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این کار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای کوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می‌آید. هر ماهی یک وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی کرده باشیم ‌یا حداقل در زندگی حرفه‌ای یا شخصی خود با کوسه‌هایی برخورد کرده باشیم.

دنیای سازمان‌ها و دنیایی که ما در آن کار می‌کنیم از دیرباز دنیای کوسه‌ها تلقی می‌شود که گاه صحبت از کارکنانی می‌شود که برای رسیدن به مقام‌های بالا یکدیگر را می‌درند. در دنیای پر رقابت امروز، حتی سازمان‌ها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌کنند. به طور خلاصه انسان‌هایی را می‌توان یافت که کم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده ـ بازنده هستند.

دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین‌ها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همکاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده ـ برنده را برگزیده است.

دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی می‌کند. او هیچ کمبودی ندارد و می‌خواهد که همه چیز را با همگان تقسیم کند. اگر یک دلفین زخمی شود، ۴ دلفین دیگر او را همراهی می‌کنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌های زیادی نیز وجود دارد که در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌های انجام شده در ساندیگو نشان داده‌است که دلفین‌ها علاوه بر داشتن روحیه همکاری بسیار باهوش‌ هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

تحقیق زیر روحیه همکاری و روش‌های برنده ـ بازنده و برنده ـ برنده را به خوبی آشکار می‌سازد. در ساندیگو پژوهشگران ٩۵ کوسه و ۵ دلفین را به مدت یک هفته در یک استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا کوسه‌ها به یکدیگر حمله کردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی کنند ولی کوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌کردند. سرانجام دلفین‌ها به آرامی کوسه‌ها را محاصره کرده و هنگامی که یکی از کوسه‌ها حمله می‌کرد آنها به ستون فقرات پشت یا دنده‌هایش می‌کوبیدند و آنها را می‌شکستند. به این ترتیب کوسه‌ها یکی بعد از دیگری کشته می‌شدند. پس از یک هفته ٩۵ کوسه مرده و ۵ دلفین زنده در حالی که با هم زندگی می‌کردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راه حل‌ها، تمایزهای پرباری را برای روشن کردن زندگی حرفه‌ای و ‌شخصی ارائه می‌دهد. کوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در دنیای او برای برنده شدن‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌کنند.

بیایید یک بار دیگر ماجرای استخر سان‌دیه‌گو را مرور کنیم. وقتی یک کوسه با یک دلفین روبه‌رو می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ کوسه حمله می‌کند چون روش ارتباطی او برنده ـ بازنده است‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری خاص خود فرار می‌کند و می‌گوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی می‌کنم. در دریا برای همه به اندازه کافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همکاری کنیم. کوسه دوباره حمله می‌کند و دلفین فرار می‌کند. کوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ‌نظری ندارد، بنابراین مجددا حمله می‌کند.

دلفین که می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آن قدر انعطاف‌پذیری دارم که در موقع مناسب به یک کوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش. اگر به طور تصادفی، کوسه آن قدر هوش داشته باشد که بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همکاری با او شرکت کند، دلفین به راحتی او را می‌بخشد و طوری با او رفتار می‌کند که انگار یک دلفین است.

تاکید کتاب راهبرد دلفینی این است که روحیه انعطاف‌پذیری و همکاری دلفینی می‌بایستی در همه ادارات، سازمان‌ها، موسسات، مدارس، خانواده‌ها وحتی زوج‌ها تعمیم یابد‌ زیرا همه ما در سطوح مختلف دلفین‌هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به مسائل ناخوشایند از انعطاف‌پذیری لازم برای تبدیل شدن به یک کوسه برخورداریم ولی این کار باعث نمی‌شود که دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 8:49 ] [ محسن ]

 

هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست!!!

 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت . وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما درحین بریدن میوه ا نگشتش را برید ، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست . پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برا بر این ا تفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند .

پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد ،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست .

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید«چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد ، به انگشت او نگاه کنید . » به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .

پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن ا نگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟

وزیر پاسخ داد : پادشاه عزیز مگر نمی بینید،اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکرد ند مردم قبیله مرا برای قربا نی کردن انتخاب می کردند ، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود .

«ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 8:40 ] [ محسن ]
 

زندگی بر اساس ….

 بر اساس این سه جمله زندگی کنیم  :

       گرفتن درس تجربه هایی که از گذشته داشته ایم .
       حضور در زمان حال و استفاده در لحظه  ازآگاهی هایمان
       امید به بهروزی و خلق و آفرینش زندگی بهتر در آینده

 

نه اینکه بر اساس این سه جمله روزگارمان را تباه کرده و خوشبختی ها و تعالی مان را به باد فنا دهیم .
       حسرت گذشته (( حزن ))
       اتلاف این لحظه هایمان و به سر بردن در خوف و حزن و ترس و حسرت
       ترس از فردا و آینده (( خوف ))

 

 

* :  
أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّـهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿۶٢﴾ الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ ﴿۶٣﴾
لَهُمُ الْبُشْرَىٰ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَةِ ۚ لَا تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّـهِ ۚ ذَٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ﴿۶۴﴾یونس

 

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 11:53 ] [ محسن ]
 

تمرین عملی جهت افزایش پرسفون


۱٫ هنگامی که دیگران با شما صحبت می کنند ، با لبخند ملیحی به صحبتها و مکالمات آنها گوش دهید و پذیرای تمامی صحبت های آنها باشید.
۲٫ هنگامی که در کنار مردی قرار می گیرید، خودتان از حمل کردن وسایل سنگین خودداری کنید (خدایی نه کمکش کنید) و از او خواهش کنید که این کار را برای شما انجام دهد و از این حرکت قهرمانانه ی او تشکر و سپاسگذاری کنید.


۳٫ هنگامی که با یک مرد بیرون می روید، همه چیز را به او بسپارید و هنگامی که جایی را انتخاب می کند و یا رفتاری را انجام می دهد ، شما فقط تایید کننده باشید.
۴٫ هنگامی که در جمعی هستید وقرار است تصمیم گیری ای صورت بگیرد، شما منفعل باشید و هر تصمیمی که گرفته شد، شما آن را بپذیرید  و از دادن راهکار و به دست گرفتن جمع خودداری فرمایید.

  

۵٫ مسئولیت هیچ چیزی و هیچ کسی را حتی حال خودتون ، رفتارتون و صحبتهایی که می کنید رو به عهده نگیرید.

۶٫ در مجاورت با هر فردی قرار می گیرید ، در پذیرش مطلق او باشید و سعی نکنید دلیل آن را بفهمید. پذیرش بی چون و چرا و مطلق همه چیز و همه کس و همه شرایط.

 


7. به دنبال تایید گرفتن از آدمها به هر قیمتی و در مورد هرچیزی –
 از پوشش و آرایش گرفته تا کار و رشته و . . . باشید و هر کاری انجام دهید تا تایید همه را به دست آورید. (تأییدیه انرژی می ده اما بی نیاز از تأییدیه باشید، شاهکار اعتماد بنفس ات گل می کند. بی غرور)
۸٫ساعتهایی از روز خود را به حالت ولو بر روی مبل راحتی ویا کاناپه منزل  رها کنید و هیچ کاری انجام ندهید و منفعل و بی عمل باشید.

 

9. زمان های زیادی را به خواندن رمان و داستان های عاشقانه اختصاص دهید و با شخصیت اصلی داستان همزادپنداری کنید و خود را جای او بگذارید


۱۰٫در نصف روز با رویا پردازی خود را در شرایطی که دوست دارید و یا آرزویش را دارید تجسم کنید و در مورد آن به رویاپردارزی بپردازید، مثلا خود را در کره ما و یا بعنوان پرنسسی زیبا در یک قصر و یا  . . .تجسم کنید و به رویاپردازی در مورد  جزئییات آن بپردازید.

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی، (روان شناسی)
[ چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 11:6 ] [ محسن ]
 

 

هدیه شیطان و هدیه خدا

 

  غرور هدیه شیطان است و دوست داشتن هدیه خداوند...

جالبه که هدیه شیطان رو به رخ هم میکشیم ولی هدیه خدا رو از هم پنهون میکنیم!


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:50 ] [ محسن ]
 

 

دلم یه نفر میخواد....

که ازم بپرسه چطوری؟ ...

 بگم...خوبم

بغلم کنه و بگه دروغ بسه... چی شده؟؟

 

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:46 ] [ محسن ]
 

شیر یا خط

 

" هر وقت که بینِ « رفتن » یا « موندن »
مردد بودی
« شیر یا خط »
بنداز!
مهم نیست شیر بیاد یا خط
... مهم اینه که اون لحظه ای که سکّه داره رو هوا می چرخه
یه دفعه بفهمی دلت بیشتر می خواد
« شیر بیاد یا خط »...؟!! ""

 

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:42 ] [ محسن ]
 

 
به دلتان یاد دهید

آنقدر روی آدم ها سرمایه گذاری نکنند...!
آنها هم مثل خود ما هستند
درست جایی که باید باشند
میگذارند و می روند...!
 به همین راحتی
یا حتی از این هم راحت تر...!
 
 
 
 
 

موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ ] [ 11:39 ] [ محسن ]
 

داوید وایت

* تا بدبختی را نشناسیم هیچوقت راه بدست آوردن و نگه داشتن خوشبختی را یاد نمی گیریم.

 

کریستوف مارلو :

*مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی .


 

سونی‌ اسمارت :

*با شوهر خود نیز مثل‌ یک‌ کتاب‌ رفتار کنید. فصلهای‌ خسته ‌کننده‌ آن‌ را اصلا نخوانید.


 

ویلیام شکسپیر

*گاه انسانها حاکم سرنوشت خود هستند خطا در ستارگان ما نیست بلکه در خود ماست زیرا که پست و حقیر هستیم


 

*در نبرد میان روزهای سخت و انسانهای سخت انسانهای سخت هستند که می مانند


 

قرآن کریم

*اگر از گناهان بزرگی که از آنها نهی شده اید دوری گزینید بدیهای شما را از شما می زدائیم و شما را در جایگاهی ارجمند در می آوریم

محمد(ص) *خصوصیات مومن:حرکاتش لطیف و نرم و محضرش شیرین است برترینش را می طلبد و از اخلاق رفیعش را می جوید


 

* بر کسی که با او دشمن است ستیز نمی ورزد و به خاطر کسی که به او عشق دارد گناه نمی کند


 

هزینه زندگی اش اندک و یاریش به مردم بسیار.عملش را نیکو انجام می دهد چنان که گویی ناظری بر او نظارت دارد .از حرام چشم فرو می پوشد.


 

*دارای جود و سخاوت است سائلی را محروم نمی کند کلامش را سنجیده می گوید زبانش از باطل گویی لال است.


 

*باطل را از دوستش نمی پذیرد و حق را بر ضد دشمنش برنمی گرداند.


 

*جز برای دانا شدن نمی آموزد و جز برای عمل کردن دانا نمی شود اگر با اهل دنیا قرار گیرد زیرک ترین آنان است و اگر با اهل آخرت سلوک کند پرهیزکارتریت آنان است.


 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ] [ 8:17 ] [ محسن ]
 

زندگی کردن را به تعویق نیاندازیم …

قال علی(ع): اِیّاکَ وَ العَجَلَ فَأِنّه مَقرُونٌ بِالعِثار؛

 از شتاب کردن در کارها دوری کن، زیرا عجله و شتابکاری با لغزش همراه است.

با حضور در لحظه ، آگاهانه زندگی کنید و هیچگاه زندگی کردن را به تعویق نیاندازید .

زیرا که عادت کرده ایم و آموخته ایم که به جای لذت بردن از یک گل سرخ حقیقی پیش چشممان و بوییدن آن ،

در رویای باغ سحرآمیـز و جادویی گل های سرخ به سر بریـم .

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 16:4 ] [ محسن ]
 

داشتی بر روی چشمت شیشه ای کبود، لاجرم دنیا کبودت می نمود

قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم*
 
*ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق
کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.
وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.*
 
*وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند.همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميکند.
پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسکين مي يابد.*
 
*مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر
بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟  مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته". مرد
راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعکس اين ارزانترين نسخه اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام.*
 
*براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.
براي اين کار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت ميتواني دنيا را به کام خود درآوري.*
 
*نکته:*
 *تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير ديدگاه و يا نگرش ما ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.*

 


موضوعات مرتبط: زیبا بیندیش، نکات خواندنی
[ دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ ] [ 12:7 ] [ محسن ]
 

کاش گاهی با کفشهای من زندگی را قدم میزدی تا مرا بهتر بفهمی.

تا بدانی جاده زیر پای من با آنچه تو ره میسپاری متفاوت است.

کاش میدانستی پنجره های من و تو رو به یک مکان باز نمیشوند....

آسمانهامان هم رنگ متفاوت دارند.

کاش  دنیای مرا با چشمهای من میدیدی ....

باور کن همه آدمها هرچند به هم نزدیک دنیاهاشان و ایده هاشان ممکن است متفاوت باشد....تفاوتها را بفهمیم

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 11:43 ] [ محسن ]
 

اگر نمـی توانی بلوطــی بر فراز تپـه ای باشی، بوتـه ای در دامــنه ای باش
ولی بهـــــتـرین بوتــــه‌ای باش که در کـنـاره راه می‌رویــــــــد...

اگر نمـــــی‌توانـی بوتــــه‌ای باشــی،  علـف کوچـــــکی باش
و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه‌تر کن...

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمی‌کنند! ملوان هم می‌توان بود!

در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ
کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست
چندان دور از دسترس نیست!

اگر نمـی‌توانی شــاه راه باشـی، کوره راه باش

اگر نمی‌توانی خورشــید باشی، ســـتاره باش

با بــــــردن و باختــــن انـــدازه ات نمی گـــیرند.

"هر آنـــــچه کــه هستــــــی بهــتــرینش باش"

.: بهترین باش :.

"داگلاس مالوچ" 

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 11:41 ] [ محسن ]
 

چشم هایی که نمی بینند

مرد نجوا کنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ با من  حرف بزن ».

و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید ، پس مرد دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن ». و برقی در آسمان جهید  و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد. اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت :« ای خالق توانا پس حداقل بگذار تا من تو راببینم»

و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد  و با نا امیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم  اینجا  حضور داری » و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد و مرد را لمس کرد ، اما مرد با حرکت دست ، پروانه را دور کرد و قدم زنان  رفت ....

                             نوشته:  ( کواناسا یو کس )

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 11:40 ] [ محسن ]

راز آرامش درون

روانشناسی | راز آرامش درون راز آرامش درون در دل نبستن است. این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ کس به تو تعلق ندارد.
 

1- راز آرامش درون خویشنداری است. انرژیهای خود را پراکنده نکن. آنها را تحت نظر داشته باش و به طرز مفیدی هدایت کن.
2- راز آرامش درون در این است که هرکاری را با حواس جمع و علاقه انجام دهی.
3- راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.
4- راز آرامش درون در آسایش درون است. آسایش جسمانی، عاطفی، ذهنی و سپس معنوی است.
5- راز آرامش درون در دل نبستن است. این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ کس به تو تعلق ندارد.
6- راز آرامش درون در شادی است. افکار شادی آفرین را آگاهانه حفظ کن.

راز آرامش درون

7- راز آرامش درون در آرزو نداشتن است. این را بدان که شادی در درون تو جای دارد، نه در اشیاء و شرایط خارج از وجود تو.
8- راز آرامش درون در این است که همه چیز را همانطور که هست بپذیری. آنگاه با امید و آرامش در جهت بهبودی آن قدم برداری.
9- راز آرامش درون در درک این مطلب است که تو نمی توانی دنیا را تغییر دهی. اما می توانی خودت را تغییر دهی.
10- راز آرامش درون در دوستی با افراد مثبت است. از معاشرت با افرادی که طبیعتی خالی از صفا و صمیمیت دارند اجتناب کن.
11- راز آرامش درون در ایجاد آرامش در محیط اطراف خویش است.
12- راز آرامش درون در یک زندگی ساده است. ضروریات زندگی را دوباره برای خود تعریف کن.
13- راز آرامش درون در یک زندگی سالم است. هر روز ورزش کن، غذای مناسب بخور و نفس عمیق بکش.

راز آرامش درون

14- راز آرامش درون در داشتن وجدانی پاک است. به آرمان هایت پاینده باش.
15- راز آرامش درون در رفتار آزادانه است. رفتاری که بر آمده از خود واقعی ات باشد، نه افکار دیگران.
16- راز آرامش درون در این است که در تمام مراحل زندگی از حق پیروی کنی.
17- راز آرامش درون در غبطه نخوردن به مال دیگران است. این را بدان که آنچه حق توست، هر طور شد خود را به تو خواهد رساند.
18- راز آرامش در گله مند نبودن است. آنچه دنیا به تو می بخشد، در مقابل چیزی است که پیش تر، تو به او بخشیده ای.
19- راز آرامش درون در این است که اشتباهات خود را بپذیری و بدانی که فقط خود تو می توانی آنها را به موفقیت تبدیل کنی.
20- راز آرامش درون در این است که بر دشمن درونت غلبه کنی، نه اینکه او را سرکوب کنی.
21- راز آرامش درون در تمرین اراده است. حتی اگر نفست به شدت مخالف باشد.
22- راز آرامش درون در این است که دلت همیشه شاد باشد، حتی هنگامی که دیگران عبوس هستند.
23- راز آرامش درون در این است که به جای توقع خوشحالی از دیگران، خود آنها را خوشحال کنی.

راز آرامش درون
24- راز آرامش درون در این است که خیر و سلامت دیگران را خیر و سلامت خود بدانی.
25- راز آرامش درون در بی آزار بودن است. هرگز عمدا کسی را نرنجان.
26- راز آرامش درون کار کردن در کنار دیگران است، نه در مقابل آنها.


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:12 ] [ محسن ]
 

اوست باید شود دستگیر

 

۴۰ چیزی که مردم را شاد می کنند

مطالعات نشان می دهد که پیدا کردن پول در جیب یک شلوار قدیمی، داشتن پیک نیک در برابر نور خورشید، دریافت گل یا شکلات و ارسال یک کارت سپا گزاری از مواردی اند که سبب شادی آنان هستند.
این تحقیق بر روی ۳۰۰۰ نفر انجام شده است و در زیر برخی از موارد را می نویسیم.


۱- پیدا کردن پول در یک شلوار قدیمی
۲- رفتن به تعطیلات
۳- وارد شدن به یک تختخواب تازه
۴- شنا کردن در دریا
۵- بیدار شدن از خواب در یک روز آفتابی
۶- نشستن در آفتاب
۷- شگفت زده شدن با گل و شکلات
۸- یک پیام از یک دوست
۹- دریافت کارت سپاس گزاری
۱۰- دیدن افراد مسن که دست یکدیگر را گرفته اند
۱۱- رانندگی با ماشین پنجره باز در یک روز آفتابی
۱۲- رزرو تعطیلات
۱۳- گوش دادن به آهنگ های مورد علاقه
۱۴- پیدا کردن راه کم هزینه
۱۵- دیدن یک دوست قدیمی
۱۶- پیک نیک در پارک
۱۷- ارتقا گرفتن
۱۸- داشتن شبی رمانتیک در بیرون
۱۹- شنیدن آهنگی که شما را یاد گذشته می اندازد
۲۰- نگاهی به عکس های قدیمی
۲۱- آشنایی با یک دوست جدید
۲۲- داشتن یک زمان خلوت با خودتان
۲۳- پیاده روی کردن
۲۴- شنیدن خنده نوزاد
۲۵- شکلات
۲۶- خوردن کیک
۲۷- دریافت ستایش از سوی رییس تان
۲۸- بوی نان تازه پخته شده
۲۹- حمام آب گرم
۳۰- کسی بگوید که وزن شما کم شده است!
۳۱- پیدا کردن کسی که شما را دوست دارد
۳۲- بوی چمن تازه
۳۳- گذراندن یک آزمون رانندگی
۳۴- کودکان در مدرسه خوب عمل کنند
۳۵- فردی صندلی خود را به فرد پیری می دهد
۳۶- بیدار شدن از خواب در روز جمعه
۳۷- خوردن غذای ساده
۳۸- فردی بلیط خود را به شما بدهد
۳۹- برنده شدن در یک مسابقه
۴۰- بوسه


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:43 ] [ محسن ]
 

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
 
به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه ی مردم دادگر و همه ی آنها رو راست نیستند،اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر بدکار انسانی خوب هم وجود دارد. به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه رهبر جوانمردی هم یافت می شود.  به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کسب کند , بهتر از آن است که جایی روی زمین , پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن  لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید بیندیشد, به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود .به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود و بنگرد. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی برسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ملایم و با گردن کش ها گردن کش باشد.  به او بگویید به باورهایش باور داشته باشد.حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم یاد بدهید که همه ی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد برگزیند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.  به او بیاموزید که می تواند برای اندیشه و شعورش مبلغی تعیین کتد.اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش  بایستد و با همه­ی نیرو مبارزه کند.  در کار آموزش به پسرم نرمی به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم باور داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ] [ 8:32 ] [ محسن ]
 

 

 

        چند روز قبل دوستی تعریف می کرد ، دختر و پسرجوانی که در دوره نامزدی به سر می بردند برای خرید  به جواهرفروشی آمده بودند  چشمان دختر ظاهرا  انگشتر گران قیمتی را هدف رفته بود و جیب پسر مجوز خرید صادر نمی کرد. از تفاهم خبری نبود و مرغ هر کدام فقط یک پا داشت...... مرغان یک پا به شیرهای ژیان تبدیل شدند. میدان جواهر فروشی برای تاخت و تاز و فحاشی، کفاف عرصه جولان نبود به خیابان درآمدند تا همگان را در مبارزه و کشتن گربه قبل از تولد در دم حجله ، به شهادت بگیرند............

 در قصه ها خوانده بوده ایم آری خوانده بوده ایم که در دورانی نه چندان دور قصه ها به گونه دیگر نوشته می شد و مثلا نوشته می شد که دختری با یک دست لباس چیت به خانه بخت می رفت و سالها با آن سر می کرد اما همسایه دیوار به دیوار هم صدایش را نمی شنید.

و باز می نوشتند که عروس و داماد تا سالها پس از عروسی شرم داشتند چشم در چشم هم دوخته و با هم سخن بگویند.

نمی گویم ترس داشتند که عروسان چادری از جنس حجب و حیاء  و مردها کلاهی از غیرت و جوانمردی بر تاج سر داشتند.

   بگذریم  هدفم بازگشت به گذشته نیست . اصلا گذشته به گذشته تعلق دارد و هنوز وسیله ای که بتوان زمان را به گذشته برگرداند به دنیا نیامده است. اما مهر و عفت و شرم و حیاء  مال گذشته نیست مال آدم است و مال آدمیت است و به کوچه آدمها تعلق دارد.

امروز دوران ظروف یکبار مصرف است..... امروز ......- داستانی یادم افتاد سالها پیش کشاورزی مترسگی می سازد و در بستان قرار می دهد تا پرندگان را بترساند اما شب هنگام برای آبیاری به بستان می رود و خود از مترسگ ترسیده و پا به فرار می گذارد- و امروز قصه ظرف های یکبار مصرف قصه ما آدمهاست آنها را برای استفاده ساخته ایم اما هستی ما و آدمیت ما یکبار مصرف شده است. همه چیز یکبار مصرف است حتی عشق حتی علاقه و محبت و حتی پیمانها. در بعضی خانه ها یادگارهای از جنس مس از گذشته ها مانده است اما در هیچ خانه ای خبری از ظروف یکبار مصرف ماه قبل نیست!!1

 من امروز یکی از مس های قدیم را دیدم که نه تنها از انگشتر طلا گرانتر بود که از تمام جواهرات آن جواهر فروش که شاهد جنگش بودیم گران سنگ تر بود.

    پیرمرد پر از محبت بود پیر بود اما سرحال و قبراق و زرنگ و چابک. دوماه پیش همسرش فوت کرد. فرزندانش همه سامان گرفته و پی زندگی خود رفته بودند او تنها مانده بود. دوری همسرش قلبش را شکسته بود دنبال بهانه ای بود تا به جای ابرهای بهاری بگرید. دنبال چشمی بود تا کلمات عشق را از نجواهایش بیرون بکشد. نتوانستم و درماندم که غیر از عشق کلمه ای وجود نداشت . تردید نمی کردم که کلمات و نگاه صادقانه ترین امضاء را بر جملات می نگاشتند. او 53 سال با لیلی خود زندگی کرده بود آن هم با خوشی و شادی و صفا حتی غمهایشان نیز در سایه صفا رنگ آرامش می گرفت. من خود بخشی از زندگی آنها را دیده بودم  بارها دیده بودم که مرد از صحرا باز می گشت و زن بدون توجه به هنجارهای روستایی و با حالت شوخی بلند بلند می گفت : قربون قدت برم عزیزم آومدی! و همه می زدند زیر خنده و می گفتند فلانی شوخ است اما الان یقین دارم که شوخی نبوده است حرف دل بوده است در لباس شوخی و امروز یار دیرینش آنرا گواهی می داد.

سخن زیاد است  و درد طولانی ، قصد ندارم از حد حوصله بگذرم اما می خواهم شما را بدون خرج به جواهر فروشی ببرم اما نه به تماشای جواهر که به دیدن لیلی و مجنون پلاستیکی آن هم از نوع یکبار مصرف که به بهانه دستمالی حاضرند قیصریه را که نه بلکه حیثیت و آدمیت را به آتش بکشند و از آنجا به کلبه تنهایی مجنون پیر ببرم که لیلی اش را از دست داده اما در غیابش خانه اش پر از الماس است الماسی به زیبایی دانه های اشک مجنون.

 

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:28 ] [ محسن ]
 

داستان شیخ صنعان

 

         حکایت و داستان عاشق شدن شیخ صنعان یکی از داستانهای عرفانی زیباست که اصل داستان در کتاب تحفه الملوک امام محمد غزالی آمده است و شیخ فریدالدین عطار این داستان را به زیبایی تمام در کتاب منطق الطیر به نظم کشیده است. از دیگر کسانی که به نظم این داستان پرداخته اند می توان به وحدت هندی از عرفای قرن سیزدهم اشاره کرد.

بنا دارم به یاری خداوند در چند قسمت با استفاده از اثر عطار و وحدت هندی این داستان را برای دوستان عرضه کنم انشاالله موجب بهره و لذت گردد.

   صنعان در اصل سمعان بوده است و گویند نام دیر و خانقاهی در نزدیکی شهر دمشق سوریه بوده است. این شیخ نامش عبدالرزاق بوده و مقام والایی در عرفان داشته و صاحب مریدان و شاگردان فراوانی بوده است:

شیخ سمعان پیر عهد خویش بود                        در کمال از هر چه گویم بیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال                          با مرید چارصد صاحب کمال

هم عمل هم علم با هم یار داشت                        هم عیان هم کشف هم اسرار داشت

هر که را بیماری و سستی یافتی                      از دم او تندرستی یافتی

خلق را فی الجمله در شادی و غم                      مقتدائی بود در عالم علم

                                                                          منطق الطیر

که در ام القری از اهل قرآن                          فقیهی بود نامش شیخ صنعان

دل او کاشف اسرار توحید                            ضمیرش مظهر انوار توحید

مر او را بود در اقلیم امکان                          مرید چارصد از اهل عرفان

                                                                         وحدت

شیخ صنعان که چنین جاه و مقام و مرتبه ای در کمالات داشت چند بار در خواب دید که در ولایت روم بتی را سجده می کند و چون بیدار شد به نور یقین دانست که خطر و امتحان بزرگی در پیش است و چاره ای ندارد و باید به سفر روم برود. پس عزم روم نمود و چهارصد شاگرد و مریدش نیز به پیروی او در سفر به ولایت روم همراه او شدند.

زمانی که شیخ به روم رسید ناگهان بنا و عمارت با شکوهی را مشاهده کرد که دختر ترسا و مسیحی در کنار پنجره آن عمارت نشسته بود دختر ترسا آنقدر زیبا بود که آفتاب بر جمال او حسد می ورزید و هر کس عاشق او می شد از شدت اشتیاق و عشق قبل از رسیدن به او جان تسلیم می کرد:

 

از قضا را بود عالی منظری               بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت             در ره روح اللهش صد معرفت

هر دو چشمش فتنه عشاق بود              هر دو ابرویش بخوبی طاق بود

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت           نرگس مستش هزاران دشنه داشت

                                                                            منطق الطیر

دختر ترسا با دیدن شیخ نقاب پس می زند و شیخ با دیدن چهره بی نقاب دختر تمام وجودش از عشق آتش می گیرد و عشق آن زیبارو تمام هستی و ایمان و مقام و شهرت شیخ صنعان را به غارت می برد:

 

دختر ترسا چو برقع بر گرفت               بند بند شیخ آتش در گرفت

عشق دختر کرد غارت جان او              کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسائی خرید               عافیت بفروخت رسوایی خرید

 

شاگردان شیخ چون این حالت را دیدند شروع به نصیحت شیخ کردند اما هیچ فایده نداشت زیرا نصیحت در عاشق آشفته دل و درد بی درمان عشق هرگز اثر نمی کند:

عاشق آشفته فرمان کی برد                  درد درمان سوز درمان کی برد

                                                                 منطق الطیر

 

 

 

  و شیخ  بی دل و بی قرار در کوی دلدار ساکن می شود و یارانش به دلداری او می پردازند:

یکی از یارانش گفت ای شیخ بزرگ برخیز و غسلی کن و این اندیشه بد را از دل بران و شیخ می گوید امشب صدها بار با خون جگر غسل نموده ام:

 

هم نشینی گفتش ای شیخ کبار                  خیز، این وسواس را غسلی برآر

شیخ گفتش امشب از خون جگر               کرده ام صد بار غسل ای بی خبر

 

مرید دیگری می گوید شیخ بزرگ تسبیحت را کجا افکندی و شیخ پاسخ می دهد تسبیحم را دورافکندم تا زنار بر بندم( زنار کمر بند مخصوص مسیحیان بوده تا از مسلمانان باز شناخته شوند)

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست                کی شود کار تو بی تسبیح راست

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست                       تا توانم بر میان زنار بست

 

و یکی از مریدانش می گوید شیخا بر خیز و دست از این کار عاشقی بردار و نماز بگذار و شیخ در جواب می گوید:صورت آن یار زیبا را نشانم دهید تا رو به محراب صورتش دایما نماز بگذارم:

آندگر یک گفت ای دانای راز                        خیز خود را جمع کن اندر نماز

گفت کو محراب روی آن نگار                        تا نباشد جز نمازم هیچ کار

 

و هر یک از مریدان به تناسب حال نصیحت در خور نمودند و پاسخ مناسبتری شنیدند و شیخ با این پاسخها نشان داد که عشق او به دختر ترسا بسی کاری است و او قصد کنار نهادن این عشق را ندارد. و ساکن کوی دلدار می شود.

 از دیگر سو دختر ترسا  با دیدن این وضعیت از خدمتکارانش می خواهد که از حال شیخ جویا بشوند و بپرسند که درد و گرفتاری او از کجاست و اگر او نیازمند مال و منال است به او مال بدهید. اگر بیمار است طبیب برایش خبر کنید و اگر گناهکار است من برایش از حضرت مسیح شفاعت می طلبم اما اگر عاشق است دلدارش را خبر کنید چونکه علاج عشق نه در دست ماست و نه در دست حضرت مسیح  زیرا درد عشق را فقط دلدار می داند و فقط او قادر به درمانش است:

اگر از عشق باشد مضطرب حال                  ز معشوقش خبر گیرید احوال

و لکن چاره اش در دست ما نیست                دوای او در این دارالشفاء نیست

بگوییدش به صد رفق و مدارا                     که ناید  چاره عشق از مسیحا

بود درگاه دلدارش سزاوار                          که رنج دل نداند غیر دلدار

                                                                     وحدت هندی

اما هر چند آن نگار زیبا رو خود را در ظاهر به بی خبری زده بود اما دلش از جان شیخ آگاه بود و تجاهلش نیز از روی ناز محبوبی بود:

اگر چه ناز محبوبی به سر داشت                           به او از راه دل لطفی دگر داشت

                                                                                    وحدت

و چنین بود که شیخ نزدیک به یک ماه در کوچه ترسا زاده نشست و حتی با سگان کویش هم نشین شد تا دختر بر بالینش آمد و خودش از حال شیخ جویا شد و شیخ به عشق دختر اقرار نمود و گفت که دلم از دوریت خون است چشمانم چون ابر در بارش است و وجودم از عشق تو بی قرار است.

دختر ترسا از روی ناز و تکبر پاسخ داد که تو پیری و از شدت پیری بی عقل و خرف گشته ای. لباس عشق برازنده تو نیست  تو باید در تدارک کافور و کفن باشی.

شیخ پاسخ می دهد هر چه دلت می خواهد بر من بگو اما بدان که عشق پیر و جوان نمی شناسد و عشق بر هر دل بنشیند  آن دل را آشفته می سازد:

عاشقی را چه جوان چه پیر مرد                 عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد

                                                                                   عطار

دختر ترسا می گوید اگر تو در عشقت مردانه ایستاده ای باید چهار شرط را بجا آوری و آن چهار شرط عبارتند از:

    

بت پرستی کن، قرآن  بسوزان،شراب بنوش و ایمانت را کنار بگذار:

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز                   خمر نوش و دیده را ایمان بسوز

شیخ گفت:

شراب می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم . دختر ترسا گفت کسی که هم رنگ یارش نباشد او یار نا صادق است پس اگر تو در عشق به من صادقی باید اسلام را کنار گذاری و دین من را قبول کنی و شیخ قبول کرد

شیخ را به شرابخانه بردند و شیخ از یک سو با نوشیدن شراب و از سوی دیگر از جمال دختر ترسا چنان مست شد  که نزدیک بود دستش را در گردن ترسا زاده کند که دختر گفت اکنون اگر قصد داری به من برسی باید به دین من اقرار نمائی و شیخ چنان کرد و شیخ را به دیر ترسایان بردند و شیخ جامه اسلام کنار نهاد و مسیحی گشت و زنار بست و همه آنچه را که می دانست از قرآن و اسلام همه را به کلی فراموش کرد

شیخ چون در حلقه زنار شد                       خرقه آتش در زد و در کار شد

دل ز دین خویشتن آزاد کرد                        نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد

  آنگاه رو به دختر ترسا کرد و گفت : ای دلبر زیبا هر آنچه خواستی انجام دادم . شراب نوشیدم و بت پرستی کردم و بلایی از عشق بر سرم آمد که هیچکس نبیند.از عشق تو بود که همه رازهای سینه ام و گنجینه معرفتم از بین رفت و اکنون چون کودکان نو آموز مکتب شده ام و انگار تازه الفباء می آموزم و ابجد می خوانم:

ذره عشق از کمین در جست جست                       برد ما را بر سر لوح نخست

تخته کعبه است ابجد خوان عشق                         سرشناس غیب سرگردان عشق

و اکنون من وصل تو را می خواهم و این همه کار را به امید وصل تو و رسیدن به تو انجام داده ام

وصل خواهم و آشنایی یافتن                     چند سوزم در جدایی یافتن

دگر بار دختر ترسا گفت که کابین و مهریه من بسیار سنگین است و من سیم و زر زیاد می طلبم و تو بی چیزی بهتر است از عشق من درگذری.

شیخ گفت اینهمه مرا دردسر نده و بهانه تراشی نکن نمی بینی که به خاطر تو دین و ایمان و دوستانم را از دست داده ام آیا این چنین رفتاری با من درست است؟

ترسا زاده که او را مرد کار و جدی یافت گفت پس به جای مهریه من باید یکسال خوکبانی و خوک چرانی کنی تا آنگاه به من برسی. شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد:

رفت پیر کعبه و شیخ کبار                  خوک وانی کرد سالی اختیار

یاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده و به جانب کعبه روان شدند در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با او نبود از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند و شاگردان همه ماجرا را تعریف نمودند. آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت و گفت اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد پیروی می کردید و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید. پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.شاگردان پاسخ دادند که ما خواستیم تا با شیخ همراه و همگام شویم اما او قبول نکرد و به ما گفت دنبال کار خویش رویم.

آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید اما از در حق نباید برید و باز گشت پس :

گرچه از شیخ خویش کردید احتراز               از در حق ارچه می گردید باز

  و شاگردان به اشاره آن مرید خاص چهل شبانه روز به تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند تا دوباره شیخ خود را بازیابند.سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس ، آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود  حضرت مصطفی(ص) را دید و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان به خاطر خدا شیخ ما را از گمراهی نجات بخش. حضرت پیامبر پاسخش می دهد که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ به خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم. گرفتاری شیخ از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم تا توبه نمود و آن غبار از میان رفت و او توبه کرد و از گناه پاک گردید.

 

           آن مرید خاص با شنیدن مژده رهایی شیخ توسط حضرت مصطفی از شادی مدهوش گشت و به همه مریدان دیگر مژده داد و همگی عازم محلی شدند که شیخ در آنجا خوکبانی می کرد. شیخ با دیدن یاران از خجالت جامه درید اما یاران به دلداری او برخاسته و گفتند امروز روز شکر و سپاس است و نه غم و پشیمانی. و شیخ دوباره غسلی کرد و از نو مسلمان گشت و همگی عازم کعبه گشتند.

از آنسو دختر ترسا در خواب دید که آفتاب با او در سخن آمد و گفت در پی شیخ روان شو و دین او پذیر و تو که او را پلید نموده بودی به دست او پاک شو.

دختر ترسا چون از خواب برخاست جانش را پر درد یافت و احساس عجیبی پیدا کرد. چاره ای نبود جز اینکه در پی شیخ روان گردد.

با دل پر درد و شخص ناتوان                 از پی شیخ و مریدان شد روان

او در حالیکه به دنبال شیخ سر از پا نمی شناخت با خداوند راز و نیاز می کرد و می گفت:

خداوندا مرد راهت را من راه زدم و از راه بردم اما تو مرا از راه مبر که من نادان و غافل بودم. خداوندا دریای خشم و قهرت را فرو نشان چرا که من ندانستم و خطا کردم.

   از درون به شیخ الهام شد که دختر ترسا از دینش برون شده و به راه باز آمده است و این زمان به دستگیری نیاز دارد. شیخ دوباره چون باد به سرعت به عقب و در پی دختر روان شد. مریدان دوباره دچار نگرانی شدند و بیم از آن یافتند که شیخ باز دین و ایمانش را از دست بدهد.

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود                  توبه و چندین تک و تازت چه بود

بار دیگر عشق بازی می کنی                      توبه ای بس نا نمازی می کنی

  شیخ در پاسخ مریدان ، حال دختر را با آنان بگفت و هر که شنید از حال رفت. شیخ با یاران به عقب برگشتند تا به آن دختر دلنواز رسیدند. دختر چنان پریشان گشته بود که انگار مرده ای بر روی زمین بود. دختر با دیدن شیخ خود مدهوش گشت و از حال رفت و شیخ با اشک چشم بر صورتش آب افشاند . زمانیکه دختر به هوش آمد گفت از شرمساری تو جانم آتش گرفته است و بیش از این توان در بیراهه رفتن را ندارم . من را توبه ده و آئین اسلام را بر من عرضه نما.

  دختر چنان ذوق ایمان در دلش جاری گشت که توان ماندن در این جهان را از دست داد و با شیخ الوداع نمود و جان تسلیم کرد:

گفت شیخا طاقت من گشت طاق             من ندارم هیچ طاقت در فراق

می روم زین خاندان پر صداع               الوداع ای شیخ عالم الوداع

گشت پنهان آفتابش زیر میغ                  جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ای بود او در این بحر مجاز          سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می رویم           رفت او و ما همه هم می رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق           این کسی داند که هست آگاه عشق

                                    پایان


موضوعات مرتبط: چراغ راه، نکات خواندنی، خلاصه کتاب
[ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:21 ] [ محسن ]
 

درس سقراط برای بد رفتاران

اگر کسی با شما بد رفتاری کند چه می کنید ؟

در ادامه مطلب بخوانید نظر سقراط را



روزي سقراط حكيم مردي را ديد كه خيلي ناراحت ومتاثراست .علت ناراحتي اش را پرسيد، مرد پاسخ داد ، درراه كه مي آمدم يكي از آشنايان را ديدم ، سلامي كردم . جواب نداد وبا بي اعتنايي وخودخواهي گذاشت ورفت ومن ا زاين طرز رفتار او خيلي رنجيدم .

سقراط گفت : چرا رنجيدي ؟ مرد با تعجب گفت:

خوب معلوم است كه چنين رفتار ناراحت كننده است.

سقراط پرسيد : اگر درراه كسي را مي ديدي كه به زمين افتاده وازدرد وبيماري به خود مي پيچد ، آيا از دست او دلخورورنجيده مي شدي ؟ مرد گفت : مسلم است كه هرگز دلخور نمي شدم .آدم از بيمار بودن كسي دلخور نمي شود .

سقراط پرسيد به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي وچه مي كردي ؟

مرد جواب داد : احساس دلسوزي وشفقت ، وسعي  مي كردم  طبيب يا دارويي به او برسانم . سقراط گفت : همه اين كار ها را به خاطر آن مي كردي كه اورا بيمارمي دانستي !

آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود ؟ وآيا كسي كه رفتارش نادرست است ، روانش بيمار نيست ؟

اگر كسي فكر وروانش سالم باشد هرگز رفتار بدي از او ديد ه نمي شود . بيماري فكر وروان ، نامنش غفلت است وبايد به جاي دلخوري ورنجش نسبت به كسي كه بدي مي كند وغافل است ، دل سوزاند وكمك كرد وبه او طبيب روح ووداروي جان رساند ، پس از دست هيچ كس دلخور مشو وكينه به دل مگير وآرامش خودررا هرگز از دست مده.

وبدان كه هرقت كسي بدي ميكند در آن لحظه بيمار است!

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 10:38 ] [ محسن ]
 

به دنبال خدا

     

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.رفت که دنبال خدا بگردد، وگفت:تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت.نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.

مسافر با خنده ای رو به درخت گفت:چه تلخ است کنار جاده بودن ونرفتن، ودرخت زیر لب گفت:ولی تلخ ترآن است که بروی و بی رهاورد برگردی.کاش می دانستی آنچه در جست وجوی آنی، همین جاست.مسافر رفت و گفت:یک درخت از راه چه می داند، پاهایش درگل است، او هیچگاه لذت جست وجو را نخواهد یافت. او نشنید که درخت گفت:اما من جست وجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید جز آن که باید.

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.هزار سال گذشت، هزار سال پرپیچ وخم، هزار سال پر فراز و نشیب. مسافر باز گشت.رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید. جاده ای که روزی ازآن آغازکرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سر سبز کنار جاده بود. زیر سایه اش نشست تا قدری بیاساید.مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را خوب به یاد داشت. درخت گفت: سلام مسافر، در کوله ات چه داری، مرا هم میهمان کن.

مسافرگفت: بالابلند تنومند، شرمنده ام کوله ام خالیست و هیچ چیز ندارم.درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که می رفتی، در کوله ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، سفر آنرا از تو گرفت.حالا در کوله ات خدا هست. و قدری از حقیقت را در کوله ی مسافر ریخت. دست های مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم وتو نرفته، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم.

 و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جاده هاست.

 


موضوعات مرتبط: نکات خواندنی
[ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 9:22 ] [ محسن ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست!

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
پیامبر اکرم(ص):
هر کسی صلوات بر من را در نوشته ای بنویسد تا زمانی که آن نوشته باقی است، فرشتگان بر او استغفار می نویسند


قدرت کلمات
کلمات، چنان قدرتی دارند که می توانند آتش جنگی را بیفروزند و یا
صلحی را بر قرار سازند، رابطه ای را به نابودی کشانند و یا آنرا محکمتر کنند.
برداشت و احساس ما نسبت به هر چیز، بسته به معنائی است که به آن چیز می دهیم.
کلماتی که آگاهانه یا نا آگاهانه برای بیان یک وضعیت انتخاب می کنیم، بلافاصله
معنای آن را در نظرمان دگرگون می کنند و در نتیجه احساسمان را تغییر می دهند.




چگونه زندگی کنیم؟
ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،  سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم .  

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود . قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید . برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم .



سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
با عرض ادب و احترام و فرو تنی
مقدم شما را به وبلاگم گرامی داشته وآرزومندم که از حضور در این وبلاگ ؛ احساس آرامش ؛رضایت و لذت بنمائید .

بهترين انتخاب در سخت‌ترين صحنه
از اهميت تأمّل در واقعه‌ي كربلا همين بس كه ائمه معصومين به ما دستور داده‌اند هر حادثه‌اي که برايتان پيش مي‌آيد به کربلا وصل کنيد تا واقعه‌ي کربلا يک لحظه از منظر ما پنهان نماند و از بصيرتي که در پي دارد محروم نگرديم. زيرا كه كربلا يک حادثه اتفاقي نيست، بلکه فرهنگي است که براي شكوفايي حيات بشر توسط امامي معصوم تدوين شده است. اگر خواستيد حوادث زندگي، شما را نبلعد و روز‌مرّه‌گي‌ها عمر شما را لگدمال نكند و خيالات و اغراضِ دنيايي افق حيات شما را تيره ‌و ‌تار نگرداند، بايد همواره كربلا را مدّ‌نظر داشته باشيد تا هرگز از بهترين انتخاب‌ها در سخت‌ترين صحنه‌ها نهراسيد.


اگر امروز حتی یک کلمه از دیروز بیشتر بدانید مسلماً شخص دیگری هستید

بيسواد كسي است كه ياد نگيرد كه چگونه ياد بگيرد


من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/آدم آورد در این دیر خراب آبادم/
نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/زین جهت هست اگر باز کمی دلشادم


مرا بسپار در یادت ، به وقت بارش باران! نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد ، دعایم کن که من محتاج محتاجم.


الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴿۲۸﴾ (سوره رعد)

همان كسانى كه ايمان آورده‏اند و دلهايشان به ياد خدا آرام مى‏گيرد آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مى‏يابد (۲۸)

خوشبختی، موفقيت، آرامش همان رضاي خداست

به یکی بستم و از هر دو جهان بگسستم
مشکل هر دو جهان را به خود آسان کردم

کلماتی برگزیده از نیمه تاریک وجود
-ما هر کس وهر چیزی راکه جنبه های فراموش شده وجودمان را انعکاس می دهدرا به خود جلب می کنیم.اگر از تکبر شما می رنجم به این دلیل است که تکبر وجود خودرا نمی پذیرم.
-به یا داشته باشید هنگامی که بر رفتار ناپسند کسی متمرکز می شوید به این دلیل است که خودتان ان ویژکی رادارید
-اگر طالب عشق بیشتری هستیدبه خود عشق بورزید.اگر خواهان پذیرفته شدن هستید خودرا بپذیرید.
-ترس انسان را به حفظ موقعیت کنونی ترغیب می کند درحالی که عشق مارا تشویق می کند به راهمان ادامه دهیم.
-ایاآرزوهایتان آنقدر مهم هستند که شما را وادار کنند تاشجاعانه با ترسهای خود روبه رو شوید.ایا به اندازه کافی خواستار برآورده شدن آرزوهایتان هستید؟انتخاب با شماست.
-ترجیح می دهید به کاری که دوست ندارید ادامه دهید.یا خطر ایجا د کار و کسبی را که دوست داریدرا می پذیرید؟
-رسالت ما بی عیب ونقص بودن نیست.رسالت ما یکپارچه بودن است.
“دبی فورد”

کلید همه کارها
حضرت امیر المومنین (علیه السلام) حدیثی دارند که می فرمایند:
مراقب افکارت باش که گفتارت می‌شود،
مراقب گفتارت باش که رفتارت می‌شود،
مراقب رفتارت باش که عادتت می‌شود،
مراقب عادتت باش که شخصیتت می‌شود،
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می‌شود.

تلنگر
❓فقط یک لحظه
پیش خودتان فکر کنید!
اگر همین الان فوت کنید...!

در شبکه های اجتماعی مانند:
وایبر،viber
بیتاک،beetalk
تلگرام،telegrame
واتس آپ،whatsapp
فیس بوک،facebook
اینستاگرام،instagrame
و دیگر شبکه های اجتماعی...!

چه چیزی را از خودتان بر جای گذاشته اید،
آیا صدقه جاریه از خودتان برجای گذاشته اید و یا اینکه گناه جاریه؟؟


ای جوان مسلمان بسیار مواظب باش که در شبکه های اجتماعی چه چیزی پخش و نشر می کنی



خداوند می فرماید:
💫ولَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالًا مَّعَ أَثْقَالِهِمْ وَلَيُسْأَلُنَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَمَّا كَانُوا يَفْتَرُونَ

💫آنها بار سنگین (گناهان) خویش را بر دوش می‌کشند، و (همچنین) بارهای سنگین دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خود؛ و روز قیامت به یقین از تهمتهائی که می‌بستند سؤال خواهند شد!

📚 سوره عنکبوت/13
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب
div id="video-display-embed-code_241401" >