|
آرامش با یاد خدا خداوند بینهایت است و لامكان و بی زمان اما به قدر فهم تو كوچك میشود و به قدر نیاز تو فرود میآید،
| ||
|
رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شدهبودند. اگر یک روز او را نمیدید زلزلهای در افکارش رخ میداد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد. موضوعات مرتبط: داستان زود قضاوت نکنیم [ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 14:2 ] [ محسن ]
داستان درباره زود قضاوت کردن . مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند… ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید . زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.
موضوعات مرتبط: داستان زود قضاوت نکنیم [ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:19 ] [ محسن ]
مرد جوانی از دانشگاه فارغ التحصیل شد.ماه ها بود که ماشین زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به شدت توجهش را جلب کرده بود. و از ته دل آرزو می کرد تا روزی صاحب آن شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید وپدرش او را به اتاق مطالعه ی خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسری چون تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هرکس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به او داد. پسر کنجکاو ولی نا امید جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلاکوب شده بود ،یافت.
با عصبانیت بسیار فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه ی زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما پیش از این که اقدامی بکند به او خبر دادند که پدر فوت شده است. بنابراین لازم بود خود را به خانه برساند تا وسایل پدرش را جمع و جور کند. هنگامی که به خانه ی پدر رسید احساس غم و پشیمانی می کرد. اوراق و وسایل پدر را با اندوه نگاه می کرد و خاطرات گذشته یادش می آمد. ناگهان همان انجیل قدیمی را دید. در حالی که اشک می ریخت انجیل را باز کرد و کلید ماشینی را پشت جلد ان یافت. و یک برچسب با نام همان نمایشگاه و همان ماشین پیدا کرد. روی برچسب تاریخ فارغ التحصیلی اش بود. یادمان باشد هیچ گاه زود قضاوت نکنیم .
موضوعات مرتبط: داستان زود قضاوت نکنیم [ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:1 ] [ محسن ]
زود قضاوت نکنیم موضوعات مرتبط: داستان زود قضاوت نکنیم [ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:49 ] [ محسن ]
هیچ وقت زود قضاوت نکنیم !
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود. همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمیتوان آنها را دوباره بازگرداند : موضوعات مرتبط: داستان زود قضاوت نکنیم [ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:41 ] [ محسن ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||