|
در بحثهای پیش، سخن از روشهایی رفت که در دو عرصه خودسازی و دیگرسازی به کار می آیند و اینک در این گفتار به یکی دیگر از آنها پرداخته و با این بحث به این سلسله از مباحث پایان می دهیم.
در روانشناسی ثابت شده است که روح انسان دارای دو لایه است؛ یکی خودآگاه و دیگری ناخودآگاه. تمامی افکار و اندیشه ها، احساسات و عواطف زودگذر و ناپایدار که با اراده آدمی در صفحه دل پدیدار می شوند و با اراده او نیز رخت برمی بندند و یا در محدوده تعقل و استدلال عقلی جای می گیرند و در عمق جان آدمی ریشه نگرفته اند، در لایه سطحی و خودآگاه روان او ظهور و بروز دارند. ولی آنچه از آن دست که گفتیم به باطن روح رسیده و در آن قسمت قرار گرفته باشند، محتویات ضمیر پنهان و ناخودآگاه بشر را تشکیل می دهد. روح باطن از ضمیر ظاهر تغذیه می کند و هیچ یک از یافته های ضمیر خودآگاه به کلی نابود نگشته بلکه منزل عوض کرده و در ضمیر ناخودآگاه مأوا می گزینند.
قرآن کریم می فرماید: «و ان تجهر بالقول فانّه یعلم السّرّ و أخفی». اگر گفته آشکاری بگویی او به اسرار و آنچه پنهان می شود آگاه است.(1)
از معصومان(ع) این چنین در تفسیر این آیه شریفه آمده است: «السّرّ ما اخفیته فی نفسک و أخفی ما خطر ببالک ثمّ أنسیته». «سرّ»، چیزی است که در نفس خود پوشیده می داری و «اخفی»، موضوعی است که به ذهنت آمده سپس آن را به فراموشی سپرده ای.(2)
شاید مقصود آیه، اشاره به همین دو گونه امور پنهانی روان بشری باشد که در روانشناسی جدید معروف است.
مکنونات ضمیر باطن، در صورتی که در نفس، نهادینه و راسخ شوند به طور خودکار عمل می کنند و آنچنان قدرتی می یابند که تمامی افکار و احساسات بشر را تحت شعاع خویش می گیرند، تا جایی که نیروی اراده نیز از تأثیرات آن بر کنار نمی ماند.
جایگاه ایمان
از موضوعاتی که قرآن کریم با صراحت به آن پرداخته است درجه بندی و مراتبی است که انسان سالک طی می کند. کسی که خود را در دایره حاکمیت دین قرار می دهد باید مراحلی را بپیماید تا به کمال حقیقی برسد و بدون آن، نتیجه مطلوب حاصل نمی شود که منزل اول آن اسلام است.
گاهی مقصود از «اسلام» مجموعه قوانین و دستورات و معارف دینی است(3) و زمانی به عنوان پله ای از نردبان صعود و مرحله نخستین سیر معنوی و حرکت به سوی پیاده کردن آموزه ها و یافته های دینی در خویش است.
قرآن کریم می فرماید: «قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا أسلمنا و لمّا یدخل الایمان فی قلوبکم». عربهای بادیه نشین ادعا می کنند که ما ایمان آورده ایم؛ به آنها بگو شما به مرتبه ایمان نرسیده اید، ولی بگویید ما اسلام آورده ایم. و هنوز ایمان در دلهای شما وارد نشده است.(4)
در روایات نیز به تفصیل در این باب سخن رفته(5) و در برخی از آنها گفتگو از درجات ده گانه است که هر کسی سهمی از آن را داراست.(6) و در برخی دیگر به طور کلی چهار مرتبه ذکر شده است که عبارتند از: 1ـ اسلام 2ـ ایمان 3ـ تقوا 4ـ یقین.(7)
امام خمینی می گویند: «گاهی می بینی [انسان [به این واقعیات علم دارد، لکن ایمان ندارد. مرده شوی از مرده نمی ترسد، زیرا یقین دارد که مرده قدرت اذیت و آزار ندارد، آن وقت که زنده بود و روح در بدن داشت کاری از او ساخته نبود، چه رسد اکنون که قالب، تهی کرده است. ولی آنان که از مرده می ترسند، برای این است که به این حقیقت ایمان ندارند، فقط علم دارند، به خدا و روز جزا عالم اند، ولی یقین ندارند، از آنچه عقل درک کرده، قلب بی خبر است ...».(8)
قرآن کریم تنها به دارندگان و حافظان مقام تقوا وعده قطعی بهشت را داده است(9)، و این بیانگر این حقیقت است که حتی واجدان درجه ایمان نیز بدون دستیابی به مرتبه تقوا از احتمال ورود به آتش و عذاب الهی مصون نیستند و فقط تقواست که شخص را بیمه کرده و از دخول در جهنم مصونیت می بخشد.
خودتلقینی و خودسازی
از مؤثرترین راههای ورود حقایق و معارف به قلب، تلقین و تکرار آن و تلاش در جای انداختن و مستقر کردن آن در دل است. نقش تلقین در این خصوص بی بدیل است و شاید راز تکرار بسیاری از ذکرها نیز همین باشد و گرنه اقرار به وحدانیت خداوند مثلاً، با یک مرتبه گفتن ذکر «لا اله الاّ اللّه » در صورتی که از روی اعتقاد و باور عقلی باشد، حاصل می شود و همین طور سایر ذکرها.
امام خمینی خطاب به فرزند گرامی اش حاج سیداحمد می نویسند: «کوشش کن کلمه توحید را که بزرگترین کلمه است و والاترین جمله است از عقلت به قلبت برسانی، که حظّ عقل، همان اعتقاد جازم برهانی است و این حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقین به قلب نرسد فایده و اثرش ناچیز است.»(10)
و باز می فرمایند: «پسرم! چه خوب است به خود تلقین کنی و به باور خود بیاوری یک واقعیت را که مدح مداحان و ثنای ثناگویان، چه بسا که انسان را به هلاکت برساند و از تهذیب دور و دورتر سازد».(11)
روانشناسان، تلقین را یکی از مؤثرترین راهها برای مبارزه و تضعیف یک صفت ناهنجار و جایگزینی خلقی پسندیده در روان آدمی می دانند و با این روش به مداوای بیماران روحی و حتی جسمی خویش می پردازند.
امیل کوئه (1857 ـ 1926) از روانشناسانی بود که برای نخستین بار از تجربه خودتلقینی بهره گرفت. پیرداکو، در این باره می نویسد:
«کوئه) حق داشت که می گفت: هنگامی که نیروی تخیل با اراده رؤیایی و پیکار برمی خیزد این نیروی تخیل است که با هیچ برو، برگردی پیروزی را نصیب خود می سازد به این ترتیب «کوئه» برای نفسانیات و ضمیر باطن و کلاً برای نیروی تخیل نقش مهمی قایل می شد. او می کوشید تا تلقین بیمارگونه را با ضد آنکه پایه صحیح و سالم داشته باشد، از بین ببرد.
«کوئه» از بیماران خود می خواست گفته های تلقینی را روزی چند بار تکرار کنند (هر چند که بدان اعتقاد نداشته باشند): من حالم هر روز از روز پیش بهتر می شود ...
این گفته ها که به طور مکانیکی روزانه چند بار تکرار می شد، به سوی ضمیر ناخودآگاه (قعر احساس و عاطفه) روانه می گردید و ضمیر ناخودآگاه، سرانجام تحت تأثیر گفته های تلقینی قرار می گرفت و شخص را وادار می کرد تا رفتاری معقولانه و طبیعی و ارادی داشته باشد».(12)
باز می نویسد: «آری، نیروی شگرف تلقین را نمی توان دست کم گرفت و از این رو می توان هر روزه تمرینها را انجام داد و به نتیجه ای دلخواه دست یافت. در اینجا می خواهم از تلقین عمیق سخن بگویم که می تواند در درمان تواناییهای جنسی، سردمزاجی زنانه، ترسها، فوبیاها «ترسهای بی دلیل»، اضطرابها، بی خوابیها، تیکها «حرکات طفیلی»، اعتیادات زیان آور، ضعف شخصیت، برخی عوارض پوستی و امراض هیستریک، مؤثر واقع شود. پس ملاحظه می شود که روش ابداعی «امیل کوئه» توانسته است اختلالات و بیماریهای سهمگین را با کمی پشتکار و صرف وقت معالجه کند.»(13)
بر این اساس، کسی که گرفتار خویی ناپسند و ناخوشایند است می تواند با بهره گیری از این روش، به درمان خویش بپردازد. مثلاً شخص ترسو اگر روزی چندین بار، با تمرکز حواس با خود بگوید: «من شخص شجاعی هستم ... از هیچ کس باکی ندارم» و یا فرد بخیل به خود بگوید: «من بسیار آدم بخشنده ای هستم و به سرنوشت دیگران علاقه مندم» و همچنین در سایر امور، و این تلقین را به طور مکرر و مستمر عملی کند، پس از مدتی شاهد تضعیف و در مواردی نابودی آن خوی بد خواهد بود.
البته برخی از روانشناسان معتقدند، برای تأثیر بهتر تلقین باید از کلمات منفی استفاده نشود. مثلاً به جای اینکه بگوید: «من آدم ترسویی نیستم» این گونه تکرار کند که: «من فرد شجاعی هستم» و تلقین بدین صورت، دارای تأثیر بیشتر و مطمئن تری است.
تلقین و دیگرسازی
نقش تلقین در تربیت و دیگرسازی نیز اساسی و پراهمیت است و تأثیر آن بر دیگری کمتر از خودتلقینی نیست.
این نکته، معروف است که با تلقین می توان سلامت را به شخص مریض باز گرداند همچنان که با این روش می توان فرد سالمی را دچار مرض ساخت.
البته شخصیت تلقین کننده، در میزان تأثیر آن در سوژه، نقش مهمی دارد و هر چند تلقین گر، در دیدگاه او مقبول تر و پرجاذبه تر باشد اثر آن نیز زیادتر و عمیقتر خواهد بود.
در خودتلقینی، اگر این عمل، خلاف اعتقاد شخص باشد نیز اثر مطلوب خود را بر جای می گذارد ولی در مورد شخص دیگر باید تلقین کننده به صورتی عمل کند که اعتماد سوژه خود را به خویش جلب کند تا او مطمئن شود که تلقین گر از روی اعتقاد و باور، این سخن را بر زبان می راند. در غیر این صورت ممکن است او این کار را نوعی استهزا نسبت به خود احساس کرده و نتیجه عکس، حاصل شود.
و نیز در خودتلقینی همچنان که اشاره شد لازم است این عمل در هر نوبت به صورت مکرر واقع شود، ولی در تلقین دیگری گرچه باید در نوبتهای متعدد بدان مبادرت ورزید، ولی تکرار آن در هر بار لزومی ندارد؛ تنها بایستی فرصتهای مناسب در نظر گرفته شود. مثلاً وقتی که شخص ترسو یک عمل شجاعانه از او سر زند و یا زمانی که شخص ضعیف النفسی که برای هیچ اقدام مهمی اعتماد به نفس ندارد، کار نسبتا چشمگیری از خود بروز دهد القای اینکه «تو می توانی» و «در تو شجاعت ورود در عرصه کارهای بزرگ هست»، به طور ملموس و روشن تأثیرات مثبت و بی بدیل خود را بر شخصیت او بر جای خواهد گذاشت.
امام خمینی در خصوص راز تکرار برخی موضوعات در قرآن کریم می فرماید: «شما می دانید که قرآن کتاب معجزه است و در عین حال در قرآن راجع به مسایل، تکرار، زیاد است. برای اینکه قرآن برای رشد مردم آمده است. برای انسان سازی، مسایلی که برای ساختمان انسان است نمی شود یک دفعه بگویند و از آن رد شوند، باید توی گوشش مکرر بخوانند. تلقین با یک دفعه درست نمی شود. اگر بخواهید بچه ای را تربیت کنید باید یک مسأله را چندین بار با چند زبان، با چند وضع به او بخوانید. مطلب یکی باشد لکن طرز بیانش مختلف».(14)
آن بزرگ مربی روزگار ما توانست با بهره گیری از نیروی عظیم تلقین، باورهای غلطی را که در اثر دسیسه های طولانی استعماری بر افکار و اذهان امت اسلامی حاکم گشته بود و قرنها آنان را به عقب رانده و به استضعاف کشانده بود، از صحنه دلهای آنان بزداید و ارزشهای اصیل دینی و قرآنی همچون استقلال طلبی، آزادی خواهی، عزت و کرامت انسانی، بندگی حق، ایثار و شهادت طلبی و امثال آن را جایگزین آن سازد و با این تحول و سازندگی معنوی، جامعه را علیه طاغوت به خروش آورد و در برابر بزرگترین قدرتهای مستکبر و خون آشام جهانی به مقابله وادارد و شهد پیروزی را در کام مردم خود بنهد. باشد که ما وارثان صالح و لایقی برای این ارزشها بوده و همواره این آیه کریمه را نصب العین خویش داشته باشیم که: «انّ اللّه لا یغیر ما بقوم حتّی یغیروا ما بانفسهم ...» خداوند سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کند مگر اینکه آنها خود، در روحیات خویش تغییر به وجود آورند.(15)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ سوره طه، آیه 7.
2ـ سیدعبداللّه شبّر، تفسیر القرآن الکریم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، ص306.
3ـ سوره آل عمران، آیات 19، 85؛ سوره مائده، آیه 3 و غیر آن.
4ـ سوره حجرات، آیه 14.
5ـ اصول کافی 2، دار الکتب الاسلامیة، ص24 ـ 52.
6ـ همان، ص44 ـ 45.
7ـ همان، ص52.
8ـ جهاد اکبر یا مبارزه با نفس، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص48.
9ـ سوره شعراء، آیه 90.
10ـ نقطه عطف، ص24.
11ـ همان، ص21.
12ـ پیرداکو، «روانشناسی تربیتی، خودشناسی ـ خودسازی»، ترجمه: هوشیار رزم آزما، چاپ صنوبر، ص129.
13ـ همان، ص133.
14ـ صحیفه نور، ج9، ص153.
15ـ سوره رعد، آیه 11. |